نغمه ى روسپى . دندان مرده | بلاگ

نغمه ى روسپى . دندان مرده

تعرفه تبلیغات در سایت
          نغمه ى روسپی

بده آن قوطی سرخاب مرا

تا زنم رنگ به بى رنگی خویش

بده آن روغن تا تازه کنم

چهر پژمرده ز دلتنگی خویش

بده آن عطر که مِشکین سازم

گیسوان را و بریزم بر دوش

بده آن جامه ى تنگم که کسان

تنگ گیرند مرا در آغوش

بده آن تور که عریانی را

در خَمَش جلوه دو چندان بخشم

هوس انگیزی و آشوبگری

به سر و سینه و پستان بخشم

بده آن جام که سرمست شوم

به سیه بختی خود خنده زنم

روی این چهره ى ناشاد غمین ؛

چهره ای شاد و فریبنده زنم

وای از این همنفس دیشب من

چه روانکاه و توانفرسا بود !

لیک پرسید چو از من گفتم :

کس ندیدم که چنین زیبا بود !

وان دگر همسر چندین شب پیش

او همان بود که بیمارم کرد

آنچه پرداخت اگر صد می شد

درد زان بیشتر آزارم کرد

پُرکَسِ بى کسم و زین یاران

غمگساری و هوا خواهی نیست

لاف دلجویی بسیار زنند

لیک جز لحظه ى کوتاهی نیست

نه مرا همسر و هم بالینی

که کشد دست وفا بر سر من

نه مرا کودکی و دلبندی

که برد زنگ غم از خاطر من

آه این کیست که در می کوبد ؟

همسر امشب من می آید ! 

وای ای غم ! ز دلم دست بکش

کاین زمان شادی او می باید

لب من ! ای لب نیرنگ فروش !

برغمم پرده ای از راز بکش

تا مرا چند درم بیش دهند

 خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش

             شاعر : سيمين بهبهانى

          دندان مرده

دو دل ، لرزان ، هراسان ، چهره پر بیم

به گور سرد وحشت زا نظر دوخت

شرار حرص آتش زد به جانش

طمع در خاطرش صد شعله افروخت

به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور

زده تاریکی و اندوه شب رنگ

نه غوغایی به جز نجوای ارواح

نه آوایی مگر بانگ شباهنگ

به نرمی ، زیر لب تکرار می کرد

سخنهای عجیب مرده شو را

که: با این مُرده دندان طلا هست

نمایان بود چون می شستم او را

فروغ چند دندان طلا را

به چشم خویش دیدم در دهانش

ولی آوخ ! به چنگ من نیفتاد

که اندیشیدم از خشم کسانش

کنون او بود و گنج خفته در گور

به کام پیکر بیجان سردی

به چنگ افتد اگر این گنج ناچار

تواند بود درمان بهر دردی

به دست آرد گر این زر می تواند

که سیمی در بهای آن ستاند

وزان پس کودک بیمار خود را

پزشکی آرد و دارو ستاند

چه حاصل زین زرِ افتاده در گور

که کس کام دل از وی برنگیرد؟

زر اینجا باشد و بیماری آنجا 

به بى درمانی و سختی بمیرد !

کلنگ گورکن بر گور بنشست

سکوت شب چو دیواری فرو ریخت

به جانش چنگ زد بیمی روانکاه

عرق از چهره ى بیرنگ او ریخت.

ولی با آن همه آشفته حالی

کلنگی می زد از پشت کلنگی

دگر این او نبود و حرص او بود

که می کاوید شب در گور تنگی

شراری جست از چشم حریصش

چو آن گنج نهانی شد پدیدار

دلش با ضربه های تند می زد

به شوق دیدن زر در شب تار

دگر این او نبود و حرص او بود

که ضعف و ترس را پست و زبون کرد

کفن را پاره کرد انگشت خشکش

به بیرحمی سری از آن برون کرد

سری کاندر دهانِ خشک و سردش

طلای ناب بود آری طلا بود !

طلایی کز پی اش جان عرضه می کرد

اگر همراه با صدها بلا بود !

دگر این او نبود و حرص او بود

که کام مرده را خونسرد وا کرد

وزان فک کثیف نفرت انگیز

طلا را با همه سختی جدا کرد

سحرگاهان به زرگر عرضه اش کرد

که: بنگر چیست این کالا بهایش؟

محک زد زرگر و بی اعتنا گفت :

طلا رنگ است و پنداری طلایش

  شاعر : سيمين بهبهانى

Www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com

www.Lalazad.blogfa.com

...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 10:50